تبليغاتX
شهر سمپادی ها

sampadcity3

سمپاد شاگرد

sampadcity3

http://sampadcity3.blogfa.com

شهر سمپادی ها

شهر سمپادی ها

شهر سمپادی ها

می خوای منو بشناسی؟
سلام
اسمم سمپاد شاگرد از کاشان... زیر سایه درخت بزرگ شدم.وقتی 5 ساله بودم،بچه بودم.
ورزش مورد علاقه ام قایم موشکه.از وقتی یادم می آد،هیچی یادم نیست.حدود 4 سال تلاش کردم که به حالا برسم.حالام خیلی خوشتیپم.کافیه؟ انسان با غرور می‌تازد، با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد !

شهر سمپادی ها

سخنان ارزشمند جبران خلیل جبران
 

شادمانی اسطوره ايست که در جستجويش هستيم. "جبران خلیل جبران"

 

زجر کشیده ! تو آنگاه به کمال رسیده ای که بیداری در سخن گفتنت جلوه کند .

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در دل من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در دل خداوندم.


هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند . 


و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟
آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش ببخشید ، باشد که شهد گوارای بخشش ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.


چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت .


این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند.


اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند .


دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.


رابطه دلی دو دوست نیاز به بیان الفاظ و عبارات ندارد .


پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟!



مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل بخشش یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد . جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط سمپاد شاگرد |
چهار نیرو

آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .

عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .

آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .

مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.

سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:23 توسط سمپاد شاگرد |
یک داستان از پائولوکوئیلو
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...          

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:54 توسط سمپاد شاگرد |
به مناسبت یکی از بهترین شب های سال
 

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا

فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست

گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد

طربسرای محبت کنون شود معمور

که طاق ابروی یار منش مهندس شد

لب از ترشح می پاک کن برای خدا

که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود

که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد

چو زر عزیز وجودست شعر من آری

قبول دولتیان کیمیای این مس شد

خیال آب خضر بست و جام کیخسرو

به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد

ز راه میکده یاران عنان بگردانید

چرا که حافظ از این راه برفت و مفلس شد

مبعث پیامبر اسلام بر همگان مبارک باد

یکی از معانی مبعث یعنی بر انگیختگی مردگان >>> مردگان از درون قبرها در می آیند چون بایستی در محشر حاضر شوند.این کلام قرآن است > که بایستی مبعوث شویم و از قبرها در آیـم.بعد محشری است که در آنجا حشر باید کنیم وبعد از آن باید به پای میزان رفت...حالا توجه کنیم به معنی دیگری از مبعث مردگان و حشر آنها.....یا معنی دیگری از مبعث

انسانی که تا این لحظه از حقیقت حیات خود بی خبر است . مرده ایست که در این گور دفن است( منظور بدن خودمان است).آیا زیبا نیست و عاقلانه که باید از این گور تن مبعوث شویم.. انسان تا به حقیقت وجودی خودش .به معنای روحش.به حقیقت خدا و یگانگی حق. به توحید.و به آن کیفیت بسیطی که هست پی نبرد مدفون در گور تن است واین حرف قابل رد یا انکار نیست.وقتی صحبت از مردهً متحرک میشود شرح حال منو. شماست . نباید که حتما زمان بگذرد و این تن در قبر به فساد کشیده شود و در یک زمان بسیار دور بر انگیخته شود..نباشد که ما گور به گور شویم .یعنی از گور تن به گور خاک برویم بدون مبعوث شدن.و به حقیقت خداوند دست پیدا کردن....

اگر این انسان مبعوث بشود و بر انگیخته شود . تازه می فهمد که پیامبر که بود. و چه گفت..و چگونه مبعوث شد..پیامبر(ص)مبعوث شده است یعنی یک لحظه به آن مقام رسیده که با خدا در یک جا جفت شده. و آنچه را که میگوید در واقع خداوند میگوید و خداوند از طریق دهان او با مردم صحبت میکند.او آن چنان در مقام خدائی قرار دارد که وقتی میگوید ...یا ایهاالمدثر...در حقیقت کلام خدا از دهان ایشان جاری میشود

تا زمانی که افکار ما افکار بمباران مسائل روز مره میباشد قادر به گرفتن پیام رسول خدا نخواهیم بود و دین ما شده دین حرف ....مبعث پیامبر را فقط در بردن و فرستادن صلوات با صدای بلند میشناسیم.بدون آنکه از این مرد خدا اگاهی داشته باشیم...بگذارید که حقیقت نام پیامبر برای ما روشن شود .تا یادش در ذهنمان همیشگی شود و به یادش در تمام لحظات صلوات بفرستیم

چقدرخوب است که ما اهل شعار دست جمعی و زنده باد و مرده باد نباشیم.تا وقتی که میگویم پیامبر اکرم(ص) سعی کنیم که کمی با او آشنا شویم و یاد یگیریم.که این پیغام اور از چه کسی پیغام آورده و طرف پیغام او کیست...چرا من طرف پیغام او نمیتوانم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی که این حقایق را میخواند فردای قیامت نمیتواند بگوید من نمی دانم.من و شما که اینها را میدانیم دیگر فرار کردن برایمان محال است.و بارمان سنگین..حقیقت هر امری را بایستی دریافت و گرنه چند قطره اشک که نشد دین برایمان...خیر..

پیامبر میخواهد به تو بفهماند.که تو روح خدائی داری تو میتوانی محیط اطراف خودت را بسازی.شأنیت خدائی داری...این بزرگان عهد و میثاق ما را با خدا به یادمان می آورن....انشالله خداوند ما را در این راه یاری کند.....آمین.......

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط سمپاد شاگرد |
پاسخ
مردی با یوشع بن کارچاه مصاحبه می کرد :

-چرا خدا از راه بوته ی خار با موسی (ع) صحبت کرد؟

-اگر هم درخت زیتون یا بوته ی تمشکی را انتخاب می کرد ، همین سوال را می کردید . اما سوالتان را بی جواب نمی گذارم .خدا بوته خار بیچاره و کوچکی را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جائی نیست که " او " حضور نداشته باشد .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:8 توسط سمپاد شاگرد |
چنینم اندرز داد جان
این پست را به خاطر کسانی که گفته بودند از جبران خلیل جبران بذار نوشتم.امیدروام خوش تون بیاد.

جانم با من به سخن شد و پندم داد به عشق تمامی آنچه دیگران در نفرتند،به مهرورزي آنان كه ديگران رسوا دارند.جانم مرا اندرز داد و آشكارم كرد كه عشق نه تنها عاشق را كه معشوق را نيز متعالي مي سازد.  

تا آن دم عشق از براي من تار عنكبوتي بود ميان دو گل كه نزديكند به هم.

اما اكنون هاله ي نوري است بي نه آغاز و نه انجام. دربرگيرتده تمامي باشندگان و برشونده ي جاودان و فراگيرنده ي همه ي آيندگان.

جانم اندرز داد و آموزاندم كه ببينم زيبايي را از پس پرده ي ريخت و رنگ.

جانم مرا هي زد كه بي امان بنگرم بر تمامي آن چه زشت پنداشته اند تا آن كه زيبايش ببينم.

پيش از آن كه چنينم اندرز دهد و و به اينم گمارد،زيبايي را چنان مشعل لرزان ميان ستون هاي دود مي ديدم؛اكنون دود ناپيدا گشته و جز آتش نمي بينم.

جانم اندرز داد كه نشنوم مگر آوايي را كه از زبان يا كه از كام برخيزد.

پيش از كه چنينم اندرزد و به اينم گمارد،گنگ و تيرگون مي شنيدو غريو و فرياد بلند شادي را؛امنون آموخته ام چگونه۹ نيوشم سكوت را.و همه ي اين سرود اعصار را.و آواز بلند كيهان را.و شهود اسرار جاودان را.

جانم اندرز داد كه تشنگي به آن مي فرونشانم كه نگنجد به پياله،نه ريزد از دست ساقي،نه نوشيده شود به لبان خاكي.تا بدان دم عطشم شراره اي بود خفته در خاكستر؛اكنون اشتياقم پياله گشته،عشقم مي و تنهايي ام مستي.

جانم اندرز داد و رمود كه آن چه ناديدني است آن جويم،و بر من نمودار كرد كه آنچه برمي گيرم آن است كه مي خواهيم.پيش از آن در زمستان گرما مي جستم،و در تابستان نسيم صبا.اكنون انگشتانم مه گشته،همه ي آن چه بر گرفته فرو هشته،تا با آن چه ناديدني است در سرشتد.

جانم با من به سخن شد و مرا به استنشاق عطر گياهي فراخواند كه نه رشه دارد نه ساقه و نه شكوفه،و نه چشمي او را ديده.پيش تر در طلب عطر گلستان بودم،در خم عطاران و بخوردان عود فروشان بودم؛اكنون تنها عطر آن عود شنوم كه نسوزد و هوايي استنشاق مي كنم كه از تمامي گل هاي زمين و همه نسيم هاي زمان عطر آگين تر است.

جانم اندرزم داد و فرمود كه برگويم‹‹آري از پي تان مي آيم››،آن دم كه ناشناس و خطر گر فرايم خوانند.پيش از آن تنها درچاووش جارچي را پاسخ مي دادم در  بازار مكاره.جز راه هاي رفته و خط هاي نقشه نمي رفتم.اكنون شناخته ها مركبم گشته اند و در پي ناشناخته ام.و جاده نردبانم گشته تا به بلنداي فله ي خطر برآيم.

جانم اندرز داد به پيمودن زمان و گفت:‹‹دي بود و بايد كه فردا باشد››.تا آن زمان گذشته را برهه اي مي دانستم كه از دست شده و از ياد رود،و آينده را گاهي كه دست نيازد،اكنون آموخته ام كه در دم كوتاه حال،تمامي زمان و تمامي آن چه در زمان است به دست آمده و به حقيقت پيوسته است.

جانم به سخن شد با من و آشكار كرد كه نه كرانمندم در فضا:‹‹اين جا،آن جا،همه جا،››.زان پيش بر تپه ي خويش مي ايستادم و دگر تپه ها دور مي نمود؛اكنون تپه اي كه بر آن ميزيم تمامي تپه هاست.و. دره اي كه در آن مي شوم تمامي دره ها.

  جانم اندرز داد و فرمود كه بنگرم آن دم كه كه همگان در خوابند. وبستر جويم آن دم كه همگان بيدار؛اكنون در روز روياهاي خويش بال مي گشايم و آن دم كه آنان مي خسبند،من فراز شب نگاهشان مي كنم. و در رهايي شان پايكوبانم.

و جانم اندرزم داد و فرمود كه مبادا دل خوش دارم به ستايش زنهار و بر آشوبم از نكوهش.زان پيش به بهاي دست ساخته ي خويش بد گمان بودم؛اكنون آموخته ام درخت در بهار شكوفه مي زند،در تابستان ميوه مي دهد،و در خزان برگ خويش فرو مي ريزد تا سراسر برهنه گردد در زمستان؛بي آن كه دل خوش باشد،يا شرمسار،يا كه هراسان.

جانم اندرز داد و آموخت كه نه بلندترم از گرزاد و نه كوته تر از آل.زان پيش آدميان به دو گونه مي ديدم،يكي سست و رنجور كه ريشخندش مي كردم يا شفقتش و ديگري توانمند و پر زور كه پيروي اش مي كردم يا شورشش؛اكنون دانم كه از همان خاكم كه تمام آدميان از آن و گوهرم از گوهر آنان است . خويشتنم خويشتن آنان.رياضت من رياضت آنان است و زيارت آنان زيارت من است.اگرآنان بد كنند من نيز بد كارم و اگر نيك باشند من نيز در نكويي شان سهم دارم.اگر برشوند من نيز با آنان برمي شوم و اگر بمانند من نيز در مي مانم.

جانم اندرز داد و آموخت كه آن نور كه با خود دارم از من نيست،كه آوازم از من تزاده،كه با نور در سفرم و نور فروزنده نيستم،عود به تار بسته ام،اما نوازنده نيستم .

جانم اندرز داد اي برادر و آشكار كرد.و چه بسيار جانت اندرز داده و آشكارت كرده؛زيرا كه تو چون مني و نيست فرقي ميان ما؛جز آن كه من از آن چه در من است به آن واژگان كه در سكوت خود شنيده ام سخن گويم

و تو پاسدار آن چه اي كه در توست

و پاسباني تو به نكويي سخنوري من.

                                                                            جبران خليل جبران؛از كتاب آواي جبران 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:0 توسط سمپاد شاگرد |
چگونه جهنم را پر نگه می دارند؟
در قصه ای قدیمی آمده است که وقتی حضرت عیسی روی صلیب درگذشت بی درنگ به دوزخ رفت تا گناه کاران را نجات دهد.

شیطان بسیار ناراحت شد و گفت :

- دیگر در این دنیا کاری ندارم . از حالا به بعد ، همه تبه کارها و خلاف کارها و گناه کارها و بی ایمان ها ، همه یکراست به بهشت می روند !

عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید :

- ناراحت نباش . تمام آنهائی که خودشان را بسیار با تقوا می دانند و تمام عمرشان کسانی را که به حرف های من عمل نمی کنند محکوم می کنند ، به این جا می آیند .چند قرن صبر کن تا ببینی که دوزخ پُرتر از همیشه می شود !

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:18 توسط سمپاد شاگرد |
معنای تاج ها
وقتی موسی (ع) به آسمان رفت تا بخشی از کتاب مقدس را بنویسد ، قادر متعال از او خواست بالای برخی حروف تورات ، تاجهایی نقش کند.موسی (ع) پرسید : خالق هستی این تاجها به خاطر چیست؟ خداوند پاسخ داد : زیرا صد نسل دیگر ، مردی به نام اکیوا ، معنای حقیقی این نقش ا را فاش خواهد کرد .موسی گفت : تفسیر این مرد را نشانم بده . خداوند موسی (ع) را به آینده برد و او را در کلاس درس اکیوای روحانی گذاشت. شاگردی پرسید : استاد ، این تاج ها برای چه بالای بعضی از حروف نقش شده اند ؟ اکیوا گفت : ((نمی دانم . فکر می کنم موسی هم نمی دانست . اما او از بزرگترین پیامبران بود و این کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمی توانیم تمامی دستورات خداوند را بفهمیم ، باید آن چه را که می خواهد انجام بدهیم . )) و موسی از پروردگار عذر خواست .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:4 توسط سمپاد شاگرد |
برنده و بازنده

همه ما دوست داریم برنده باشیم ، نه بازنده . ولی آیا میل به برنده بودن به تنهایی كافی است ؟ با این كه زندگی همواره توام با پیكار نیست ، اما شاید بتوان آن را به صحنه بازی پیچیده ای تشبیه نمود ، كه پیروزی در آن رمز و رازی دارد .

 سیدنی . جی . هریس نویسنده ای سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در میدان زندگی می شناسد و برای موفقیت در آن ، راه هاي ساده اي پیشنهاد میكند . اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگی خود انتخاب كرده اید و تا كنون فرصت مطالعه كتاب " برنده و بازنده " اين نويسنده را نداشته ايد ، این مطالب در چند قسمت راهنمای خوبی برای شما خواهد بود . خواندن آنها خالی از لطف نیست . خواهش می کنم با ما همراه باشید .

همیشه موفق و برنده باشید

 

برنده متعهد میشود
بازنده وعده میدهد

وقتی برنده ای مرتكب اشتباه میشود ، میگوید : اشتباه كردم
وقتی بازنده ای مرتكب اشتباه میشود ، میگوید : تقصیر من نبود

برنده بیش از بازنده كار انجام میدهد ، و در انتها باز هم وقت دارد
بازنده همیشه آنقدر گرفتار است كه نمیتواند به كارهای ضروری بپردازد

هراس برنده از باختن به آن اندازه نیست كه
بازنده باطناً از برنده شدن دارد

برنده به بررسی دقیق یك مشكل می پردازد
بازنده از كنار مشكل گذشته ، و آن را حل نشده رها میكند

برنده میگوید: بیا برای مشكل راه حلی پیدا كنیم
بازنده میگوید : هیچ كس راه حلی را نمیداند

برنده می داند به خاطر چه چیزی پیكار میكند و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید
بازنده آن جا كه نباید ، سازش میكند، و به خاطر چیزی كه ارزش ندارد ، مبارزه میكند

برنده با جبران اشتباهش ، تاسف و پشیمانی خود را نشان میدهد
بازنده می گوید : «متاسفم» ، اما در آینده اشتباه خود را تكرار میكند

برنده مورد تحسین واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجیح میدهد ، هر چند كه هر دو حالت را مد نظر دارد
بازنده دوست داشتنی بودن را ، به مورد تحسین واقع شدن ترجیح میدهد ، حتی اگر بهای آن خفت و خواری باشد

برنده گوش می دهد
بازنده فقط منتظر رسیدن نوبت خود ، برای حرف زدن


برنده از میانه روی و نرمش خود احساس قدرت میكند
بازنده هرگز میانه رو و معتدل نیست گاهی از موضع ضعف ، و گاهی همچون ستمگران فرودست رفتار میكند

 

برنده میگوید ، باید راه بهتری هم وجود داشته باشد
بازنده میگوید ، تا بوده همین بوده و تا هست همین است

برنده به افراد برتر از خود ، احترام میگذارد، و سعی میكند تا از آنان چیزی بیاموزد
بازنده از افراد برتر از خود ، خشم و نفرت داشته و در پی یافتن نقاط ضعف آنان است

برنده گامهای متعادلی بر میدارد
بازنده دو نوع سرعت دارد ، یا خیلی تند و یا خیلی كند
 
برنده میداند كه گاهی اوقات ، پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید

بازنده بسیار مشتاق برنده شدن است، در جایی كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است

برنده ارزیابی درستی از تواناییهای خود داشته ، و هوشمندانه از ناتوانی های خود ، آگاه است
بازنده از توانایی ها و ناتوانی های واقعی خود بی خبراست

برنده مشكلی بزرگ را انتخاب می كند ، و آن را به اجزای كوچكتر تفكیك میكند ، تا حل آن آسان گردد
بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم می آمیزد، كه دیگر قابل حل شدن نیستند

برنده می داند كه اگر به مردم فرصت داده شود ، مهربان خواهند بود
بازنده احساس میكند كه اگر به مردم فرصت داده شود ، نامهربان خواهند شد

برنده تمركز حواس دارد
بازنده پریشان حواس است

برنده از اشتباهات خود درس میگیرد
بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه ، یادگرفته كه اقدام به هیچ كاری نكند

برنده میكوشد تا مردم را هرگز نیازارد ، مگر در مواقع نادری كه این دل آزاری در راستای یك هدف بزرگ باشد
بازنده نمیخواهد به عمد دیگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه همیشه این كار را میكند


برنده ثروت اندوزی را وسیله ای برای لذت بردن از زندگی می داند
بازنده مال اندوزی را هدف خود قرار میدهد ،‌ بنابراین گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمیتواند خود را برنده محسوب كند ، و هرگز برنده نمیشود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:0 توسط سمپاد شاگرد |
حرف هایی که باید زد

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

( با مخاطبهای آشنا

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:49 توسط سمپاد شاگرد |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رايگان

قالب بلاگفا

Copyright © <-blogId-> , All rights reserved.
Template designed by : ParsTheme Group
   

کدهاي خفن جاوا اسکريپت